درباره نویسنده
یوسفم گر نزند بر سر بالینم سر/همچو یعقوب دل آشفته ی بویش باشم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/۱۱
  • ۱۳٩۱/٢/٢
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
  • ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
  • ۱۳٩٠/۱٠/۳
  • ۱۳٩٠/٩/۳٠
  • ۱۳٩٠/٩/٢٦
  • ۱۳٩٠/٩/٢٤
  • ۱۳٩٠/٩/٢٢
  • ۱۳٩٠/٩/۱٩
  • ۱۳٩٠/٩/۱٧
  • ۱۳٩٠/٩/۱٢
  • ۱۳٩٠/٩/۱٠
  • ۱۳٩٠/٩/۸
  • ۱۳٩٠/۸/٢۸
  • ۱۳٩٠/۸/٢۳
  • ۱۳٩٠/۸/٢۳
  • ۱۳٩٠/۸/٢۱
  • ۱۳٩٠/۸/۱۸
  • ۱۳٩٠/۸/۱٧
  • ۱۳٩٠/۸/۱٥
  • ۱۳٩٠/۸/۱٤
  • ۱۳٩٠/۸/۱۱
  • ۱۳٩٠/۸/٧
  • ۱۳٩٠/۸/٧
  • ۱۳٩٠/۸/٦
  • ۱۳٩٠/۸/۳
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • علیرضا
  • علی
  • عشق و ماتم و دیگر هیچ
  • علی
  • عاشق کوهستان
  • آقا مهدی
  • م.رحیمی
  • نامه هایم به خدا
  • ایرج میرزا
  • آیلین علی پور
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر





hoshdar baraye kobra11
...آنقدر از زندگی سیرم ...که روز مرگ خود را جشن میگیرم...
 
نویسنده: aram - ۱۳٩۱/٢/۱۱

 

اینکه چند وقته درد قلبم آروم نمیشه... یا  یه بغض خیلی سنگین شبانه روز  گلومو فشار میده...

یا اینکه اونقد دلگرفته و داغونم درست مثل یه آدمی که داره داغ از دست دادن عزیزشو تحمل میکنه... به چی ربط داره؟؟؟؟

دیشب برای چندمین بار  از شدت درد قلبم  از خواب بیدار شدم...

به خدا گفتم الان نمیخوام بمیرم.... بهم فرصت بده تا بتونم قضای نماز ها و روزه هامو به جا بیارم...

 

چقد دلم میخواد بمیرم... اما  هنوز آماده نیستم...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩۱/٢/٢

 

 

میگذرم بی تو دوباره... از خیابونای بی تو

 

خیس میشن خاطره هامون... زیر بارونای بی تو

 

جای پات هنوز نشسته... روی احساس خیابون

 

خنده هات هنوز میپیچه ...زیر دالونای بی تو

 

یادم آومد زیر بارون ...عهد و پیمونایی بستیم

 

تا به آخر میرسوندم... عهد و پیمونای بی تو

 

گرمی خورشید چشمات ...جون پناه خستگیم بود

 

جون سالم در نبردم... از زمستونای بی تو

 

          

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

 

خدایا یار من کی برمیگرده؟

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱۱/۱

 

نزدیک ظهر بود که  از خواب بیدار شدم...یعنی سیریش به زور بیدارم کرد...بدبخت کلی منت کشید ...یه عالمه ماساژم داد... و التماس کرد بلکه از خواب بیدار شم...آخرشم پا شدم کلی غرغر کردم که نمیذاری بخوابم.... دیدم نون تازه گرفته...چای را دم کرده...صبحانه هم آماده...

یه عالمه کار داشتم...یعنی تموم کارایی که توی این یه ماه باید انجام میدادم همه روی هم انباشته شده بود و من نمیدونستم از کجا شروع کنم...

تصمیم گرفتم اول  ترتیب ناهارو بدم بعد برم سراغ کارام...سیریش اومد گفت وای نمیدونی چقد هوا عالیه... بیا بریم بیرون...

منم همون جوری که مشغول سرخ کردن پیاز بودم گفتم برو بابا...هر وقت گفتی هوا عالیه رفتیم بیرون  یخ زدیم...نمیام

خلاصه از اونجایی که سیریش اسمش روی خودشه دیگه  آخرش رفتیم بیرون...

 بعد از ناهار رفتیم یه پارکی بدمینتون بازی کنیم...هی باد توپمونو میبرد... بیخیال شدیم و گفتیم بذار  بریم قدم بزنیم....اونقد مثل سوسک لرزیدیم که  بیچاره شدیم...

برگشتیم خونه تا شب خوابیدیم...

بلاخره همه ی کارام موند...باید به ف بگم بیاد کمکم....یه روز بیشتر وقت ندارم برای انجام این همه کار...

دلم میخواد وقتی میرم سفر نگران کارای انجام نشده م نباشم...

چقد خسته ام

و دیگه اینکه:

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم   که پریشانی این سلسله را آخر نیست...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

 

هورااااااااااا

امتحانام تموم شددددد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

دیروز وقتی اومدم خونه   هم خیلی خسته بودم ....هم گرسنه...داشتم با خود فکر میکردم چی درست کنم که هم راحت باشه هم سریع آماده بشه...

چندتا تیکه گوشت  آوردم  و ناهارو سریع آماده کردم...

اما یه دفعه یادم اومدم وقتی شش هفت سالم بود مامان خانم یه بار این غذا را برام درست کرده بود...

اونموقع یادمه مثل دیروز خیلی گرسنه بودم... اونقد از این غذا خوشم اومده بود که با خوشحالی به مامان خانم گفتم :مامان خیلی خوشمزه ست...هروز برام این غذا را بپز...

اما نفهمیدم چی شد مامان خانم سرم داد زد... و من خیلی  ناراحت شدم...

یادمه هر چی فکر میکردم چرا سرم داد زد  علتشو نفهمیدم...

از ناهار دیروزم خیلی بدم اومد...دیگه اونجوری  غذا نمیپزم...هیچ وقت...

یه دفه چی شد این خاطره یادم اومد ...نمیدونم...

الهه ی بیشعور  سر امتحان تا منو دید سرشو انداخت پایین...مثلا منو ندید...

نمیدونم از خجالتش بود یا قهر بود... البته اونقد بیشعوره که بعید میدونم  بدونه خجالت چیه؟

یکی نیست بهش بگه به تو چه آخه...که به  آرزو مسج میدی  چرا اومده خونه ی ما و چرا نرفته خوابگاه... یا واسه من مسج میدی که درک نداری و نمیفهمی...من دلم میخواست آرزو این چند روز بیاد خونه مون ....دلم نمیخواست تو بیای خونه مون...حتی اگه میدونستم اینقد بت بر میخوره و اینقد عصبانی و داغون میشی... بازم  یه تارف کوچولو هم بت نمیکردم...

مگه زوره...دلم نمیخواد با هر کسی ارتباط داشته باشم...مریض

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

 

بعضی وقتها حتی کسایی که فکر میکنی بیشعور نیستن هم بیشعورن!

چند روزه دارم مرگو جلوی چشمام میبینم...

خدایا

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۱٠/۳

امتحانام شروع شده...ولی من نه نگرانم نه استرس دارم...چون میدونم  میتونم از عهده ش بر بیام...

حتی اگه سر درد داشته باشم...

فردا جواب سیتی اسکنم میاد...اصلا نگران نیستم چون میدونم هیچیم نیست...

و این دردها یه کم عصبیه...با چای سبز هم خوب میشه...و نیازی به این همه قرص نیست...

دو روزه قلبم درد داره...ولی میترسم به روی خودم بیارم...از دست سیریش که باز منو بکشونه دکتر...و اونقد بزرگش کنه که من حس کنم دیگه کارم تمومه...

قربون خودم برم که همه چی تمومم

چه شب مهربونی...

کارم اینست که شب ها به خیال تو بگریم

گاهی از رنج خود و گه ز ملال تو بگریم

قطره ی اشک تو را دیدم و در گریه نشستم

چه صفائیست که با اشک زلال تو بگریم

باید از این همه غم سر به بیابان بگذارم

تا به حال دل دیوانه و حال تو بگریم

چه کنم غیر خیالی نبود دیدن رویت

چاره آنست که هر شب به خیال تو بگریم

دوش گفتی:مگر از عشق من اینگونه ملولی؟

وای از این درد که باید به سوال تو بگریم!

...

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۳٠

دیشب خواب مادر جونو دیدم...  به یاد ندارم چه خوابی بود...فقط یادمه توی خواب همش صداش میزدم و گریه میکردم...

دیروز  از شدت سر درد  یه مسکن خوردم و خودمو انداختم روی تخت...

دلم میخواست تا شب بخوابم...

ولی از اونجایی که هر موقع من دلم میخواد راحت بخوابم و هیچکی مزاحم خوابم نشه...زمین و زمان دست به دست هم میدن تا  مانع خواب من بشن... خیال باطلی بود...

یادم اومدم موقع اذان کلاس بودم و نمازم رو نخوندم...

بیچاره شدم تا به زور خودمو نگه داشتم برای این که خوابم نبره و پا شم نمازمو بخونم...

این قد خواب داشتم که همش به خودم میگفتم اگه خواب برم و تا شب بیدار نشم خدا منو میبخشه....بعدش قضاشو میخونم...

دوباره توی عالم خواب و بیداری  خودمو نصیحت کردم....گفتم پاشو دختر... الان این نماز برای خدا ارزشش خیلی زیاده که تو  به خاطرش اذیت بشی....

با یه بدبختی نمازمو خوندم و دوباره شیرجه زدم توی تخت....یادم اومد تلفنو قطع نکردم....گوشیم هم خاموش نیست... ولی اونقد خواب داشتم که گفتم بیخیال....به امید خدا  ایندفعه کسی مزاحم نمیشه...

تا اومدم خواب برم تلفن زنگ خورد....مونده بودم جواب بدم یا نه.... دیدم شماره ی مامان خانمه....پریدم گوشیو برداشتم و به خاطر دیر برداشتن گوشی  سرزنش شدم...

حالا مامان خانم همیشه ی خدا تا سلام میکرد  دل تو دلش نبود بگه خدافظ...ایندفعه که من سرم داشت میترکید و خواب داشتم مامان خانم کلی حرف زد...

هی میگفت گوش میدی؟ میگفتم آره....میگفت پس چرا حرف نمیزنی؟

آخرش گفتم سرم درد داره سخته برام حرف بزنم... تا دیگه خدافظی کرد...

دوباره خوابیدم ...تا اومدم خواب برم...سیریش خان  تلفن زد....

به زور گوشیو برداشتم ....گفت میخواستم ببینم سردردت بهتره یا نه؟ گفتم  نه ...داشتم میخوابیدم ...مزاحم شدی....و گوشیو قطع کردم...  حال نداشتم برم توی سالن تلفنو از برق بکشم

 باز  تا اومدم خواب برم صدای مسج اومد....

داشتم دیوونه میشدم...  همینطور من به خودم میگفتم این دیگه آخریشه و دیگه مسج نمیاد و باز تا می اومد بخواب برم صدای مسج بعدی می اومد...سومی ...چهارمی...پنجمی... 

 باعصبانیت خان دایی رو انداختم روی گوشیم...خان دایی خرس پشمالوی منه که همیشه باید موقع خواب پیشم باشه...

هیچی دیگه... خواب از سرم پرید... پا شدم رفتم دنبال کارم... سردردم هم دو چندان شد...

ولی  تا آخر شب  خان دایی روی گوشیم خوابیده بود...و من صداشو نمیشنیدم...موقع خواب دیدم یه عالمه مسج دارم

به جز یکیش همه شون  تبریک پیشاپیش شب یلدا بود

دو سه روزه همش تبریک پشت سر تبریک...

من نمیفهمم این شب یلدا چی چیه که اینقد  تبریک گفتن داره؟ و اینقد مهمه؟

مردم  الکی خوشن واسه خودشون...

این همه که واسه شب یلدا برام تبریک اومد واسه عاشوار برام تسلیت نیومد!!!

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/٢٦

 

دیروز صبح زود از خونه زدیم بیرون...ظهر که شد سیریش خان کنار خیابون  ماشینو پارک کرد تا بره ناهار بگیره...

منم توی ماشین منتظر بودم...حوصله م سر رفت...حالم از موبایل هم که به هم میخورد...کیف سی دی ها رو برداشتم... چون حوصله ی فکر کردن و انتخاب کردن هم نداشتم چشامو بستم و یه سیدی را شانسی کشیدم بیرون...

واااای خدای من

 

با تو رفتم...بی تو باز آمدم...از سر کوی او...دل دیوانه

پنهان کردم در خاکستر غم...آن همه آرزو... دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی...تو مرا با عشق او آشنا کردی...

 

پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن...تو ای ناکام...دل دیوانه

با غم دیرینه ام...به مزار سینه ام...بخواب آرام...دل دیوانه

 

همون موقع اومدم از کیفم گوشیمو پیدا کنم و به سیریش یه سفارش جدید بدم یه دفه یه سی دی از توی کیفم پیدا کردم...

آخی  سی دی بازی  رضا جون خاله بود... وای خدا الان شش هفت ماهه توی کیفم مونده و من قرار بود براش سی دیشو  ببرم!

در واقع  این همه وقت من از این کیفم استفاده نکرده بودم! و آخرش یادم رفت سی دی رضا جونمو بدم!

همون دلتنگی یه بهانه ای شد تا  اشکام سرازیربشه...

سیریش بیچاره از دور که می اومد نیشش باز بود و برای من لبخند میزد...وقتی اومد توی ماشین و  اشکای منو دید با نگرانی  پرسید چی شد؟

با انگشتم یه ماشین رو بهش نشون دادم و گفتم ببین بیشعور کجا ماشینو پارک کرده...تا الان چند بار نزدیک بود تصادف بشه...چقد بعضی از مردم بی فرهنگن...سیریش خندید و گفت واسه این گریه میکنی...گفتم نخیر...سی دی را بهش نشون دادم و گفت اینو پیدا کردم از توی کیفم...

نمیدونم چرا سردردم خوب نمیشه...سیریش یه طوری با درد من برخورد میکنه که من حس میکنم احتمالا یه غده دارم توی سرم....احتمالا نه...حتما...

نه به مامان خانم که اگه بمیرم هم با بیخیالی میگه چیزی نیست خوب میشه ...البته اگه همینو هم بگه....نه به سیریش خان که تا آدمو پیش هزارتا دکتر نبره و  یه چیزی از توی سر  من پیدا نکنه خیالش راحت نمیشه...

دیشب با یه بدبختی خوابیدم که  ف مسج داد ببخشید بی موقع مزاحم شدم میخواستم بدونم  آب خوردی آفتابه را کجا گذاشتی؟ بهش جواب دادم  گذاشتمش سر قبرت...

دیگه خوابم نبرد...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/٢٤

 

دلتنگم برای بارون...برای  چسبیدن به پنجره و زمزمه های خیس

امروز اینقد تنبل شدم که همش دلم میخواد یه خدمتکار  داشتم  همه ی کارا رو انجام میداد...و من فقط میخوابیدم یا  تلوزیون تماشا میکردم... بعدش خدمتکارم برام آبمیوه می آورد... بهش میگفتم شام برام خورشت بادمجون آماده کن....نه نه ...برام آش رشته بپز...

وقتی امروز به دوستم گفتم حالم از هر چی موتور و تاکسیه به هم میخوره... و اون در جواب بهم گفت تو کلا از هر چی ماشینه به غیر  از ماشین خودت حالت به هم میخوره....دلت میخواد فقط خیابون باشه و خودت... همش به این فکر میکردم که راست میگه یا نه؟

نه   شک ندارم.... اشتباه کرده در مورد من... حتما من یه کاری کردم که اون اینطوری فکر کرده! من همه ی ماشینا را دوست دارم...فقط اونایی که قرصاشونو نمیخورن  و میشینن پشت فرمون لجمو در میارن... اون میگه خدا را شکر که بوق ماشین وسط فرمونه و  یه کم سفته...وگرنه تو مثل ماشین عروس خیابونا را میذاشتی رو سرت....راست میگه...چقد من بی حوصله م... چقد زود لجم در میاد...

دو روزه این سردرد محترم دست از سرم بر نمیداره...

چرا؟

شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم....

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/٢٢

 

به سلامتی امتحانمو خراب کردم رفت پی کارش...تازه رسیدم خونه...ف برام ناهار آورد...وااااااای اینجا یه عالمه کاره...با یه من خسته که روحیه شو باخته به خاطر  خراب کردن امتحان و نمیدونه به کی بگه من حالم گرفته شده اساسی....

خودمم نفهمیدم چی گفتم....

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۱٩

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

آره پروانه شدم تا پرام سوخته شه

تاکه آتیش دلت به دلم دوخته شه

 

دارم از تو مینویسم ...تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

اونقده میگم تا خسته شم....با عشق تو شکسته شم

که بسوزه پرو بالم...که راحت بشه خیالم

 

من تموم قصه هام قصه ی توست       

اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۱٧

 

من نمینویسم اینجا برای ا این که کسی بخونه...

من اینجا کسیو ندارم...که وقتی نوشته هامو بخونه حس کنم با یکی درد دل کردم ...

خودت میدونی هر وقت این صفحه را باز میکنم تنها مخاطبی که همیشه به ذهنم میاد خودتی...

خودت میدونی تنها کسی  هستی که دردهامو بهت میگم...دردهایی که حتی نوشتنش منو آزار میده...

خودت میدونی غرورم اجازه نداده جز خودت از کسی کمک بخوام...

و میدونی که چقد تنهام...چقد بیچاره...مخصوصا وقتی تو حرفامو نمیشنوی و یا حتی بهم نیگاه نمیکنی...

ولی نمیدونم چرا با وجود همه ی بی توجهی هات وقتی بهم ظلم میشه...اولین کسی که بهش پناه میبرم مثل یه بچه ی کوچولو که وقتی یه بچه ی دیگه اذیتش میکنه با گریه میره پیش مادرش و شکایت میکنه تا بره و اون بچه را دعوا کنه...تویی...

تویی

تویی

تویی

چطور دلت میاد منو به حال خودم بذاری؟

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۱٢

 

اگه شوهر ف انتقالیش درست بشه و اونا برای همیشه برن ...من تنها دوستی که همیشه و هروز  حضورش احساس خوشحالی بهم میده رو از دست میدم...

 

دوباره من می مونم و اون خدایی که همه داد میزنن مهربونه...

 

آره مهربونه...راست میگن...همین یکی دو روز پیش  وقتی به این فکر میکردم که چقد ف  نعمت بزرگیه از طرف خدا برای من و چقد بهش وابسته شدم...ناخداگاه  خدای مهربون  را شکر کردم ... همین دیشب اومد پیشم و جریان انتقالی شوهرشو برام گفت...

البته گفت هنوز حتمی نشده...اما من  میدونم حتمیه... میدونم اون خدای خیلی مهربون  ازم میگیره هر کیو  که دلخوشی من میشه...

میدونم...

نباید دردها را فراموش کرد...حتی برای روزی یکی دو ساعت...نباید توی  این دنیا به چیزی دل بست...یا دوسش داشت...یا از داشتنش خوشحال بود... نباید...

 

دیشب خواب ن را میدیم...با اون نگاه مهربون و لبخند ملیحش به من نیگاه میکرد و من پیشش نشسته بودم...باهاش حرف میزدم...نمیدونم چی داشتم بهش میگفتم... صبح به سیریشششش گفتم بیا تعطیلات بریم اصفهان پیش ن... در جواب سوال من کلی حرف زد اما نگفت آخرش بریم یا نه!

ولی فکر کنم موافق بود...اگه مامان خانم یه درد سر جدید برام  درست نکنه...

آخی همین الان مسج ن اومد... ملوسی همیشه مسجهای تکراری میده...

با این که  دل به دل راه داشتن را اصلا قبول ندارم...این دفه نمیدونم چی شد اشتباهی راه داشت!!!!

 

ای که سیاهه چشمات

همرنگ روزگارم

از دست تو چه روزو چه روزگاری دارم...

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۱٠

 وبازم

برای هزارمین بار

 

دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن می مونه دل بریدن

ولی دلبستن آسونه شقایق

 

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

 

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

اسیر قفل سنگین سکوته

لبی که قصه گو بوده همیشه

 

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد...

 .

.

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مردو دیگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره

آره از عشق تو مردن داره...

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٩/۸

 

کفش دوزک روی ساعت هی چپ میره و راست میاد...وقتی بهش نیگاه میکنم استرس میگیرم...

 

هر چند اون به جایی نمیرسه...ولی من با هر رفت و برگشتش حس میکنم به مرگ نزدیکتر میشم  و...

 

امروز  از دست استادم خیلی دلخورم...هر چی فکر میکنم میبینم اصلا رفتارش با من بد نبود... ولی نمیدونم چرا قانع نمیشم و  همینجوری دلخورم...

چند بار باهام حرف زد ولی بهش اعتنا نکردم ...حتی بهش نیگاه نکردم...

 

واقعا چقد بیشعورم...

و چقد بدشانس...

 

اینا مهم نیست...

 

همه ی ترانه هام ...توی گریه گم شدن...زیر پام خیس شد از اشک و تو بازم نیومدی...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٢۸

 

من غبار خاک طوسم

بنده ی شمش الشموسم

تا میشم دلتنگ جنت

کفشداری هاشو میبوسم

 

همه ی آرزو هامو

بوسیدم کنار گذاشتم

تو ببخش  خالیه دستام

هدیه غیر جون نداشتم

 

زده ام قید خودم رو

من که سرتا پا حجابم

چشامو بستم دوباره

توی صحن انقلابم

 

من یه عمره که میسوزم

با غمت مثل دیوونه

این دل منو خنک کن

با یه جرعه سقا خونه

 

آقا گداتو پس نزن

اون که فقط میخواد یه چیز....

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٢۳

 

چند روزه  دارم به خودم دلداری میدم...

این که اگه آبجی خانمو ندارم دیگه ...و اگه در جواب اون همه آف فقط برمیگرده میگه سلام .خوبم!!!!

به جاش خدا چند تا دوست خیلی خوب بهم داده...که جای خواهرمو برام پر میکنن...

به جاش ن اونقد مهربون و خوبه که انگار توی دنیا منو از همه بیشتر دوست داره...

به جاش ف عین یه خواهر دلسوزه... هروز هوامو داره...هروز با دیدنش یا تماسش کلی غصه هامو فراموش میکنم...

 

به جاش م بهتریم دوستمه...هیچ وقت تنهام نمیذاره...

 

امروز وقتی ن تماس گرفت و میخواست نظر منو در مورد رفتنشون از این شهرو بدونه....بهش گفتم حتما برو... هم شوهرت میخواد بره...هم پیش خانواده تی  هم موقعیت کاری شوهرت و آینده ش خیلی بهتر میشه...پس نباید دو دل باشی...

برگشت گفت به خاطر تو...اگه تو  قول بدی بیای اصفهان بهم سر بزنی من قبول میکنم برم... من بهش قول دادم...همین امروز فردا  ن  برای همیشه از اینجا میره...

بازم  یکی از بهترین دوستام ازم دور میشه...

خیلی دلم تنگ میشه...چقد  دلم سوخت...

.

تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد؟

دل دیگه طاقت نداره...این انتظارو نمیخواد

تا کی بگم  بمون بمون...تو این خیال نا تموم

تا کی باید بهش بگم ...عمرشو پات کنه حروم

تا کی باید گل بچینم...بعد اونا را پرپر کنم

تا کی تو این  بهت  غریب این انتظارو سر کنم

تا کی باید عاشق باشم...عاشق اون که دوره ازم

تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسم

بسه دیگه بسه دیگه...به من بگو که وعده گاهمون کجاست؟

به من بگو کدوم غزل...رمز صدای بی صداست

به من بگو کدوم شبه که میرسه به چشم تو

ستاره ی قشنگ من...به من بگو  به من بگو

تا کی شبامو پس بدم تا تو رو پیدا بکنم

بیا بمون که من شبو پیشو تو فردا بکنم...

بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاست....

 

گریه

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٢۳

 

یعنی چی اسم  وبلاگ منو   گذاشتن روی سریال" از یاد رفته "...!!!!؟؟؟؟

خدا را شکر که تموم شد رفت پی کارش...

 با اون  نظر خواهیشون ....من که میدونم به مصاحبه شونده ها کیک و ساندیس دادن تا بگن خیلی سریال خوبی بود... اگه راست میگن بیان نظر منو بپرسن...

 

 رفتن نظر شمالی جماعتو پرسیدن؟؟؟خب معلومه میگن خوبه...

 

حالا که اینجوریه منم اسم وبلاگمو تغییر میدم و میذارم هشدار برای کبری 11

 

به سه علت

یکیش اینه که اسم وبلاگ منو بدون هماهنگی قبلی گذاشتن روی سریال...اونم چه سریالییی!

منم دلم میخواد اسم سریالی که دوست دارمو بذارم روی وبلاگم

 

دومیش اینه که چرا باید عنوان وبم منو یاد یه سریالی بندازه که لجمو در آورده بود؟دلم میخواد یاد سریالی بیافتم که عاشقشم

سومیشم اینه که دلم میخواد...دوست دارم...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٢۱

 

 ماشین های خیلی کوچولو  میان و میرن...آدمهای کوچولو  میان و میرن...

مثل همیشه... فقط اون پشت من بیقرار  میشم و لبریز از گریه...

این تنها اتفاقیه که تکرار میشه و تکرار...و من خسته نمیشم...

 هر روز وقتی پرده را میکشم و از پشت پنجره میام کنار...به خودم میگم این آخرین باریه که میام  پشت پنجره...

یه روز چیه... یه ساعت بعد دوباره پشت پنجره سبز میشم...

نمیدونم چی از جون این پنجره ی بیچاره میخوام... نمیدونم چرا فکر میکنم  اون پشت آروم میشم...با این که همیشه منو بیقرار تر  میکنه...بازم بهش پناه میبرم...

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم...

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری...اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم...

.

.

.

هر وقت یادم میاد دیگه آبجی خانم رو ندارم  دلم میخواد  جیغ بزنم...انگار تازه دارم میفهمم که نیست... دیگه نیست...

بیشعور...

 من که نمیخوام از تو بنویسم... دوستت ندارم

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۱۸

 

برای چی به روزگار باید فحش بدم؟ به این قشنگی...به این خوبی

همه جا وفا و  مهربونی و محبت داره فوران میکنه... همه هم دیگه را دوس دارن...به هم کمک میکنن...

همه لبریز از منطق و  شعور و فهمن.... از شکستن و له کردن و  حسادت وخیانت وبی مسئولیتی و  هر چیز دیگه ای که بشه اسمشو گذاشت گناه هم خبری نیست...

 

خداشم که عادل و سمیع و بصیر و ناصر و صریخ و ...هست

 

به به چه دنیای قشنگی...هیچکی غم و غصه و درد و کوفت و زهر مار هم نداره...اگه هم داره تقصیر خودشه میخواست نداشته باشه...میخواست به دنیا نیاد تا انتخاب نشه  برای امتحانهای سخت... به کسی ربطی نداره!

خلاصه که آدم دلش میخواد همیشه همینجا بمونه...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۱٧

همه ی کارهایی که امروز باید انجام میشد را دقیقا همین الان با موفقیت به پایان رسوندم...

 

قرار بود امروز سیریش خان با چند تا دیگه از دوستاش یه گوسفند بگیرن همه با هم بریم یه جایی بیرون از شهر ترتیبشو بدن و باهاش ناهار درست کنن...

 

من به شدت مخالف بودم... یه تعطیلی داشتم کلی برنامه ریخته بودم برای خودم...

ولی از اونجایی که سیریش خان خیلی سیریشه ، اینقد گفت و اصرار کرد تا قبول کردم برم...

 

و خودمو برای خورد کردن اعصاب بقیه سر بهداشت و غذا و اینا  آماده کرده بودم که این بارون های دو سه روزه همه ی برنامه های سیریش و دوستاشو خراب کرد...

 

آخ حال میکنم  زندگی بر طبق میل من پیش بره...

 دستت درد نکنه خدا...

 

یعنی فردا صبح زود بیدار میشم؟ ....نه بابا بعیده...دلم میسوزه واسه سیریش...برای نماز چه باید بکشه تا من بیدار بشم...

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۱٥

 

همیشه وقتی که بارون میباره

قاب عکستو تو دستام میگیرم

مثل اون شقایق پرپر روی قاب عکس

منم از غصه ی دوریت میمیرم

دستای خیس من از دوری تو

زیر بارون خودشو به آب و آتیش میزنه

شیشه ی این قاب کهنه را ببین

که داره زیر هجوم اشک من کم میاره

 

 یاد تو همراه بارون توی کوچه ها باهامه

باورت نمیشه اما قاب عکس تو هنوزم شب رفیق گریه هامه

همیشه بدون عزیزم یکی با توهه تا همیشه

کسی که از گریه روی  قاب عکس نازنین تو خسته نمیشه

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۱٤

 

دوباره سوز زمستون...هوای سرد...چقد دوست ندارم...

 

بازم  چسبیدن به بخاری شروع شد...از دست سیریش کلافه م...روزی هزار بار میاد درجه ی بخاری را کم میکنه...منم روزی هزار بار باید برم زیادش کنم...

 

چقد میگم دست به بخاری نزن...اینقد کمش نکن...

 

میگه باشه...اما واسه عمه ش میگه....اگه خودش بود الان میگفت کدوم عمه م؟

 

چرا اینقد من سردم میشه...چرا اینقد تحملم کم میشه توی هوای سرد...

 

دوستم میگه اینقد تو میلرزی که منم  سردم میشه...

 

یه وقتهایی یه فکرهایی اذیتم میکنه...این که نکنه توی این هوا  یکی باشه که شب از سرما خواب نره...

 

یا بچه هاش از سرما بلرزن... واااای خدا نکنه...

 

چقد زندگی غم انگیزه...

 

با مامان خانم نمیشه هیچ وقت درد دل کرد....خب بچه درداشو به مادرش نگه به کی بره بگه؟بره واسه همسایه ها تعریف کنه؟ یا کسایی که چشم دیدن  زندگیتو ندارن و منتظرن بفهمن  یه درد داری تا  ذوق کنن... یه وقتهایی نوشتن توی این صفحه هم آرومم نمیکنه...

 

آخه چرا؟ چرا همیشه هر دردی داره به من میگه ....غصه هاشو برای من میاره...من تحمل میکنم...باهاش حرف میزنم تا آروم  بشه...بهش دلداری میدم...   با این که میدونه وقتی من ناراحتیشو ببینم چقد داغون میشم...چقد روم اثر بد میذاره... و میدونه حالم  چقد بده ... بعدش ناراحتی تحمل غصه شو  سر سیریش خان بیچاره  خالی میکنم ...

اما خودش  حتی یه کلمه از حرفهای منو گوش نمیده...

 

دیشب تا اومدم بهش بگم چقد درسهام سنگینه... استرس دارم برای امتحان...گذاشت رفت...

میدونستم میره...میدونستم  مثل همیشه  حوصله ی  مشکلات منو نداره...

 

دلم میخواست میگفت غصه نخور عزیزم.... هر چقد هم درسهات سنگین باشه تو موفق میشی... برات دعا میکنم دخترم ...مطمئن باش خدا بهت کمک میکنه....نمیدونم از این حرفا...

 

حالا  دیشب چی شد یه دفعه یه خاطره هایی از خیلی سال پیش اومد جلوی چشمام نمیدونم...خاطره هایی که برای اولین بار به یادشون آوردم...مامان خانم چقد منو اذیت میکرد...

دیشب به خودم گفتم هیچ وقت نمیبخشمش... اما دوباره پشیمون میشم...باید ببخشم تا خدا هم گناهای منو ببخشه...

 

چه روزای تلخی...اصلا حوصله ی ف رو ندارم...داره میاد اینجا...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۱۱

 

یکی دو ساعت  بعد از این که  اون همه برای من آه و ناله و کرده...  یه مسج فرستاده بعد از کلی دورت بگردمو  فدات بشم قربونت برم و اینا نوشته چقد آروم شدم باهات حرف زدم...

 

آره دیگه...بایدم آروم بشه  وقتی همه ی  نگرانی ها و غصه هاشو به من منتقل میکنه...

 به جاش  من یه عالمه گریه کردم... داغون شدم... دیشب شام که نتونستم بخورم هیچ....امروز صبحانه و ناهار هم نتونستم بخورم....

 

دیشب تا تونستم سر سیریش خان غرغر کردم... امروزم با همه دعوا داشتم...

 

خدایا مگه من چقد میتونم تحمل داشته باشم.... با وجود این همه درد  .... دورو برم هم  یه عالمه آدم زبون نفهم و بی احساس و خودخواه  گرفته...

 

چقد خسته ام...چقد بدون  تو شدم...

 

اگه هم صدات میکنم فقط از روی عادته...بعدش پشیمون میشم...

 

نمیخوام بهم کمک کنی...

 

نمیخوام تنهام نذاری...

 

بعضی وقتها فکر میکنم تو هم مثل همون بنده هاتی...

 

نمیدونم...شاید بعدا این حرفمو  پس بگیرم ...اما الان ازت خسته شدم...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٧

 

چرا حس میکنم هستی کنارم؟

چرا این رفتنو باور ندارم؟

چرا گم میکنم روز و شبامو؟

چرا حس میکنم داری هوامو؟

چرا هستی میون خواب و رویا؟

چرا پر میشه تو حرم نفسهام؟

 

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

میخوای بری  تو رو به این ترانه میسپارم

ولی نرو....

نرو بمون!

نرو  که چاره ای به جز خودت ندارم

نرو خیال نکن بدون تو دووم میارم!!!

نرو بمون...نرو بمون...نرو بمون کنارم!

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٧

 

امشب خونه ی یکی از دوستام برای شام دعوت  بودم...

 

موقع شام یه خانمی شیشه ی دوغ رو اومد باز کنه  به تموم لباسام و چادرم دوغ پاشید...

 

اینقد پرو بود که  فقط خندید و  به روی خودش نیورد که از من معذرت خواهی کنه...زبان

 

یه ساعت کارم بود خودمو تمیز کنم... البته در حدی که قابل تحمل باشم ...به خودم گفتم  رسیدم خونه خودم و لباسام با هم باید بریم توی لباس شویی...

 

بلاخره خودمو کشتم تا اثری از دوغ روی لباسام نمونه...وقتی اومدم  شامم رو بخورم یه بچه ای از کنارم رد شد و ظرف ماستشو ریخت  روی من!!!نگران

 

اینقد فامیل های دوستم بی فرهنگ بودن  اصلا مادر بچه  به روی خودش نیاورد....انگار نه انگار...

 

دلم میخواست  پسره را یه جا تنها گیر می آوردم سه بار میزدم پس کله ش...

 

یه بارش به خاطر همون ماستی بود که ریخت روی من...یه بارشم به خاطر این که وقتی اومدم  خونه ی دوستم زد ربان ها و پاپیونی که درست کرده بودم و هدیه را باهاش بسته بودمو کند...صبر نکرد دوستم ببینه من چقد از خودم سلیقه به خرج دادم...

 

 یه بارشم به خاطر این که بعد از ریختن ماست روی من رفت روی هدیه ای که واسه دوستم برده بودم نشست...از جاشم تکون نمیخورد...

 

به خودم گفتم اگه هدیه م خراب بشه دوستم از کجا میفهمه که این پسره  روی جعبه ش نشسته ...فکر میکنه از اول خراب بوده...

 

چقد  امشب بی حوصله بودم... برعکس روزایی که توی مهمونی ها انگار همه جا میخ داره و من نمیتونستم یه لحظه یه جا بشینم...انگار امشب منو با چسب  سر جام چسبونده بودن...

 

دلم میخواست زود برگردیم خونه...اما سیریش خان اینقد با آقایون گرم گرفته بود و حرف میزد  که  من داشتم کلافه میشدم...یکی نبود بهش بگه مثل این که اونجا خونه ی دوست من بودا...

 

کی میگه تو اینقد با همه پسر خاله بشی؟؟؟

 

با اون کله ای که داره روز به روز جلوش  خلوت تر  میشه...ایشششش

 

مطمئنم  همون تاج خروسشم تا دو سه سال دیگه ناپدید میشه...

 

وااااااااای چقد خنده دار میشه...

 

به جهنم ...به جاش دلم خنک میشه... تا باشه چپ میاد راست میره به خودش و قیافه ش ننازه...بعد از اون‌، اسمش میشه کچل خان...البته اسم های دیگه ای هم داره... مثل ولی نعمت که این نامگذاری یه جریان داره...و اسکاج ابن مسکاج...به دلیل پشمالویی...و کاکتوس از  لج  مامان جونش که  بهش میگه گل بی خار

 

بعد از مهمونی رفتیم زیارت... من یه گوشه کنار یه خانمی نشسته بودم که تموم مدت داشت وحشتناک بلند بلند گریه میکرد... منم  سرمو تکیه داده بودم به دیوار و به ضریح نیگاه میکردم...نمیدونم هواسم کجا بود که اصلا متوجه ی گریه های اون خانم نبودم..

 

انگار اصلا صداشو نمیشنیدم...بعد از ده دقیقه ای یه دفه متوجه شدم صدای گریه ش داره گوشمو کر میکنه...

 

همون جوری که از جام پا شدم فرار کنم...با خودم فکر میکردم یعنی چی شده که این همه وقت اینجوری داره گریه میکنه...

 

از وقتی اومدم خونه همش صدای گریه هاش توی گوشمه....خدایا مشکلات همه رو بر طرف کن...

 

واقعا چقد زندگی سخته...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٦

 

امروزم چقد  دلم گرفته بود... مثل دیروز...و روزهایی که هر کدومش مثل یه سال گذشت...

 

نه

 

انگار تمومی نداره  از خواب پریدن های نصف شب همراه با یه بغض سنگین...

 

ای وای من... ای وای من

زد این دل شیدا ی من....آتش به سر تا پای من

خاکسترم کردی ...چه آوردی تو ای دل بر سرم

دیگر چه آوازی ...چه پروازی که بی بال و پرم

 .

.

ای چشم من گریان مباش...این گونه اشک افشان مباش...حیران و سرگردان مباش

در گردش گیتی رسد روزی به پایان هر غمی

دست نگار ما به داغ دل گذارد مرهمی

 

خدای من

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/۳

 

دیشب  سیریش خان مدارک ماشینو  آورده بود برای بیمه   که امروز بره دوباره بیمه کنه...

 

ولی من بهش گفتم فردا تا بعد از ظهر از ماشین خبری نیست... کلی بیرون کار دارم...

 

خان داداشیم گفت یه فکری کردم... این سیریش خان که سرتا پاش یه ریال هم نمیارزه...

 

بذار بره ماشینو بیمه کنه...بعد میندازیمش جلوی ماشین و از روی کمرش رد میشیم تا قطع نخاع بشه...اینجوری دوبرابر  دیه را میدن....

 

یعنی 180 میلیون میگریم و  میریم حالشو میبریم...

 

منم گفتم نخیر( سیریش خان  به خاطر مخالفت من خیلی خوشحال شد)....وایسا ببینم...من به خاطر 180 میلیون بیام یه عمر یه شوهر  افلیجو  تحمل کنم؟(سیریش خورد توی پرش)

 

خان داداش هم گفت باشه...بذار 180  را بگیریم...بعد دوباره میندازیمش جلوی ماشینو یه جوری از روش رد میشیم که بمیره...  90 میلیون دیگه هم میگیرم...

 

منم  با خوشحالی گفتم  حالا شد...من موافقم...

 

سیریش خان که مظلومانه به من و خان داداشم نیگاه میکرد...خان داداشیم بهش  گفت  یه  مقدارشو برای خودت خیرات میکنیم غصه نخور...

 

اینقد گفتیم و اذیتش کردیم که  یه کم عذاب وجدان گرفتم...

 

ساعت ده و نیم  یه  کلاسی  دارم که مجبورم ناخن هامو کوتاه کنم....نمیخوام...نمیخواااااااااممم

 

چه جوری این  غصه  را تحمل کنم!!!!!

 

این  آرزو اعصا ب برام نذاشته...نمیدونم تحملش کنم یا نه؟

 

عین دیونه ها شب و نصف شب مسج میده و هر بار یه سوال مذخرف میپرسه...

 

جوابشم که ندم از رو نمیره...اگه هم بدم پشت سرش یه سوال دیگه میپرسه و همین طوری به سوالهاش ادامه میده تا من دیگه جواب ندم....

 

انگار من بیکارم... دیشب دلم میخواست در جواب مسجش که بیدارم کرد از خواب بهش   بگم بیشعور

 

خیلی دلم میخواست...خیلی...اما جلوی خودمو گرفتم...

 

اینجا که  دیگه ازش خبری نیست که ناراحت بشه...آرزوی بیشعووووووور...اینقد حوصله تو ندارممممم که نمیدونی....

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/۸/٢

 

خدایا

 

نمیدونم کار خوبی کردم یا بد...

 

اگه کارم اشتباه بود  منو ببخش...

 

خودت هر چی  خیره مقدر کن برای همه...

 

خودت  به دلهای همه آرامش  و قرار بده...

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٧/٢٢

 

نوشتن از نبودنت بهم کمک نمیکنه

هیچیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه

 

نشوندنت تو معنی عمیق و ناب واژه ها

پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه

 

خط زدن نوشته هام...سوزوندن ترانه هام....بهم کمک نمیکنه

بغض های تلخ بین روز...شب گریه های بی صدام...بهم کمک نمیکنه

 

هیچیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه

 

برگشتن روزای خوب....

قصه ی بوی پیرهنت...

این که چشامو پس بدی...

حتی دیگه اومدنت!....بهم کمک نمیکنه

 

هیچیزی بعد رفتنت بهم کمک نمیکنه............

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٧/٢٢

 

این هزارمین باره ...که سیریش خان مسواک مخصوص شستن ناخنها و انگشتر منو اشتباهی به جای مسواک خودش به دندوناش میزنه...

 

من نمیدونم چرا فرق بین آبی کمرنگ و پررنگ را متوجه نمیشه....

 

امروز  روز جالبی نبود...صبح با عجله آماده شدم برای رفتن به کلاس...که متوجه شدم سوییچ ماشین نیست!!!

 

با سیریش خان تماس گرفتم و گفتم سوییچو کجا گذاشتی...آقا فهمید سوییچ توی جیب شلوار مبارکش مونده...

 

اینقد اعصابم خورد شد بهش گفتم دیگه خواستی بری خرید پیاده میری تا دیگه یادت نره سوییچو با خودت نبری...این بار سوم یا چهارمش بود که از این کارا میکرد...

 

جیگرم خون شد تا با تاکسی رفتم کلاس و  برگشتم...

 

موقع رفتن با حسرت به ماشین یه نیگاه انداختم...خیلی زوره ها ...ماشین کنار در خونه باشه و نتونی ازش استفاده کنی...

 

آدم باید کلی کنار خیابون منتظر بمونه...بعدشم کلی اعصابش خورد بشه از دست  بیشعورهایی که واسه ش بوق میزنن و نیگه میدارن...

 

بدتر این که چقد مریض بودم...تموم بدنم درد میکرد...هر یه ثانیه یه بار توی دلم به سیریش خان فحش میدادم...

 

البته خودمم دست کمی از اون ندارم... وقتی رسیدم خونه کتری را روشن کردم و رفتم خوابیدم... موقعی بیدار شدم که آبش تموم شده بود و داشت منفجر میشد...

 

 خیلی وقت بود کتری رو نسوزونده بودم...حالا اینو بیخیال... مهم اینه که من بعد از ریختن آب توی چای ساز اونو روی اجاق گاز گذاشتمو وروشن کردم...تعجب

 

خلاصه زن و شوهر  خل و چل که باشن...بیچاره بچه شون چی میخواد میشه!!!!!

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٧/٢٠

 

 چقد پاییز....!!!!

 

اشک هایی که بی هوا رو گونه هام میریزه

قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه

 

دلی که میخواد بمونه ...ولی که باید بره

حرفی که تو دلمه ...اما ندونی بهتره

 

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

 

بیخیال حرفهایی که تو دلم جا مونده

بیخیال قلبی که این همه تنها مونده....!

 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٧/۱٤

دیروز  نشسته بودم فیلمی رو که قبلا ضبط کرده بودمو ببینم...

 

یه لحظه دیدم یه زیر نوشت اومد که سریال ستایش امشب ساعت 8.45

 

با خودم فکر کردم چرا امشب میده... ولی  مثل دیوونه ها سر ساعت تلوزیونو روشن کرده بودم و منتظر بودم شروع بشه....داشت فوتبال میداد...

 

اعصابم خورد شده بود... بعدا کلی فکر کردم و به مغزم فشار آوردم  متوجه شدم اون فیلمی که داشتم میدیدم و زیرش ساعت ستایشو نشون داد رو قبلا ضبط کرده بودم...

 

ای  خدا من چرا این قد گیجمممم... باز خوبه از ستایش و هر چی سریال غیر واقعیه بدم میاد...

 

اگه من جای تیم ایران بودم اینقد به فلسطین گل نمیزدم...جیگرم براشون کباب شد...

 

واقعا چرا بعضی از آدمها فکر میکنن خیابون ارث باباشونه؟؟؟

 

چرا سیریش خان هر شب خرس پشمالوی منو  قایم میکنه  ...و من هر شب باید کلی دنبالش بگردم...

 

چرا اینروزا همش نگرانم و دلم شور میزنه...

 

چرا صبح اشتباهی  به جای موبایلم تلفن بی سیم  رو گذاشتم توی کیفم و بردم کلاس؟ و منتظر  تلفن دوستم بود؟؟؟

 

چرا مامان خانم ملاحظه ی حال منو نمیکنه و چپ و راست از دستم گله میکنه...من همینجوریش برای خودم داغونم... هر کی ندونه اون که خوب میدونه...

 

دیشب سرمو زیر بالشت گرفته بودم و عین دیوونه ها جیغ میزدم  و گریه میکردم....

 

همش فکر میکردم آخه من چمه؟ چرا اینقد داغونم...به این نتیجه رسیدم به خاطر حرف مامان خانمه شاید  ...

 

شاید...

 

دلگیرم از این شهر سرد...این کوچه های بی عبور...

 

نظرات ()



 
نویسنده: aram - ۱۳٩٠/٧/۱۱

 

حال میکنم وقتی جواب آدمهای پررو رو را با پررویی میدم... به جای این که بیافتم توی رودروایسی...



حالا به نظر سیریش خان کار بدی کرده باشم مهم نیست...



مهم اینه که نمیذارم  آدمهای پررو ازم سو ء استفاده کنن...از خود راضی

 


 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »